تبليغاتX
آسمون آبی
.
جمعه بیست و هشتم دی 1386

و تا اميد به تو را دارم،در جستجوی آرامش از ديگری نيستم
تمام عشق ،محبت،آرامش،لذت ،شادی،اميد،روح ،روشنی را تنها در وجودت معنا کرده ام
و من با وجودت نياز به هيچکس ندارم
بنده ات رو تنها نگذار،که من به او گفته ام تنها دست نياز به سوی تو بلند کند
من ديوانه وار ستايشت ميکنم زلال با عظمت که لحظه لحظه در هر نفسه من وجود داری و مرا رها نميکنی
هر کس ميآيد و ميرود،ولی تو هميشگی هستی
مهربون خدای من،مرسی که امروز باعث شادی دلم شدی.

**کيلينيکال لابراتوری پاس شد**

نوشته شده در ساعت 21:24 توسط آسمان
.
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است
نوشته شده در ساعت 22:21 توسط آسمان
.
یکشنبه بیست و سوم دی 1386

همزاد داره می نویسه ....

با اومدن** به ایرون شاید خیلی چیزا عوض شده می دونم , حتی آشیانه ی قدیمی تنهایی های نیلو واسه همیشه رفت زیر غباره زمونه ! و بیشتر از همه این خوده** ست که عوض شده .شاید نظرش واسه بعضی چیزا خیلی فرق کرده ... خیلی..... ! شاید به حد و مرزه بعضی چیزا پی برده که قبلا نمی دونسته ...

شاید از این به بعد تنهایی های ** رو انجا پر کنه ....

پس با لبی خندون بهت می گم مبارکه . مبارکه ....

راستی .. دوستی آیا تا داره ؟

بخونیم این داستان رو....


با يه شكلات شروع شد ....


من يه شكلات گذاشتم توی دستش، اون يه شكلات گذاشت توی دستم

 

من بچه بودم، اون هم بچه بود

سرم رو بالا كردم، سرش رو بالا كرد

ديد كه منو می شناسه

خنديدم

گفت: دوستيم؟

گفتم: دوستِ دوست

گفت: تا كجا؟

گفتم: دوستی كه تا نداره

گفت: تا مرگ

خنديدم و گفتم: من كه گفتم تا نداره

گفت: باشه، تا بعد از مرگ

!گفتم: نه، نه، نه! تا نداره

گفت: قبول، تا اونجا كه همه دوباره زنده می شن... يعنی زندگی بعد از مرگ، باز هم با هم دوستيم، تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم

خنديدم و گفتم: تو براش تا هر جا كه دلت می خواد يه تا بذار! اصلاً يه تــا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا! اما من اصلاً تا نمی ذارم

نگاهم كرد

نگاهش كردم

باور نمی كرد

می دونستم

اون می خواست حتماً دوستی مون تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهميد

گفت: بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم

!گفتم: باشه، تو بذار

گفت: شكلات! هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟

گفتم: باشه

هر بار يه شكلات می ذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من

باز همديگه رو نگاه می كرديم

يعنی كه دوستيم

دوستِ دوست

من تند شكلاتم رو باز می كردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم

می گفت: شكمو! تو دوست شكمويی هستی

و شكلاتش رو می ذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ

می گفتم: بخورش

می گفت: تموم می شه... می خوام تموم نشه... برای هميشه بمونه

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد

من همش رو خورده بودم

گفتم: اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها، اون وقت چيكار می كنی؟

گفت: مواظبشون هستم

گفت: می خوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم

و من شكلات گذاشتم توی دهنم و گفتم: نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره

يه سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده؛ اون بزرگ شده، من بزرگ شدم

من همه شكلاتها رو خوردم

اون همه شكلاتها رو نگه داشته

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه! می خواد بره... بره اون دور دورها

می گه: می رم، اما زود بر می گردم

من می دونم، ميره و بر نمی گرده

يادش رفت شكلات به من بده

من يادم نرفت

يه شكلات گذاشتم كف دستش

گفتم: اين برای خوردن

يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش

گفتم: اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش

هر دو رو خورد

خنديدم

می دونستم دوستی من تا نداره

می دونستم دوستی اون تا داره

مثل هميشه

خوب شد همه شكلاتهام رو خوردم

اما اون هيچكدومشون رو نخورد

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟ ....


 

نوشته شده در ساعت 2:49 توسط آسمان