ديشب تا صبح يک لحظه هم نخوابيدم
نميدونم چرا اينقد حالم بد بود.
بايد دليل اين گاه ،گاه حال بدی هارو پيدا کنم.
خدايا شکرت که من امروز آسمون آبيتو ديدم
ديشب تا صبح يک لحظه هم نخوابيدم
نميدونم چرا اينقد حالم بد بود.
بايد دليل اين گاه ،گاه حال بدی هارو پيدا کنم.
خدايا شکرت که من امروز آسمون آبيتو ديدم
تمام زندگی منی
خودم فدات ميشم که وجودت اينقده پاک و مقدسه
اين روزا وقتی بيمارستان ميرم،همش عطر وجودت و احساس ميکنم
همون بويی ميياد که هميشه وقتی شبا از سر کار خسته مييومدی خونه،تمام خونه بوشو ميگرفت،و من چقد اين بو رو دوس داشتمو دارم
وجودت بوی شفا ميده،عطر سلامت،عطر پاکی
چقد اين روزا به يادتم
با اين همه فاصله،بوسه ميزنم به دستای مهربونت که پر از نعمت و برکته
تنها خدای من ميدونه که من چقد عاشق وجود پر از عشقت هستم
.
.
خدايا منو رها کن از تصوّر اين کابوس ها
..........................................................
بعد از اينکه با برنامه ی فارسی نويس،چند خط بالا رو نوشتم و امدم که ارسالش کنم ،ديدم پيغامتو
امدم زود اس ام اس بزنم،ديدم تنها فکرتو مشغول ميکنم
چه خوب که اين غربت سکوت اجباری رو يادم داده
ميدونم حتی اگه حرفم نزنم فکرمو ميخونی
همين نميزاره قلبم درد بگيره
اگر حتی همين حالا بدونم عمر دوستيمون لحظه ی بعد تمام ميشه حاضر نيستم واسه شروع يه عشق از دوستيمون بگذرم يا ووجودتو انکار کنم.
کسی که اينو از من بخواد هرگز نميتونه عاشقم باشه.
من حتی يه لحظه از اون شبايی که تا سپيده دم با هم بوديمو با يه عمر عشق و عاشقی عوض نميکنم.
حباب های رنگارنگ-يه ليوان سرريز هات چاک ليت که بوی شيرينش حس رومانتيک بودن رو قلقلک ميده-هوای زمستونيه مطبوع که فقط ميزاره سرماشو حس کنمو تا مغز استخونمو نميسوزونه-روزهای پر از ياد خدا-قلبی که احساس ميکنم تازگی ها دوباره آروم شده-طبقه بنديه کارا و خواسته هايی که تا چندی پيش تو مغزم نامرتب رژه ميرفتن و حالا احساس آرامش دارم که مرتب شدن-رنگ سبز-نور طلا ئی خورشيد -آسمون آبی-راحت خوابيدن بعد از چندين و چند شب
ديدن و احساس تمامشون بهم ميگه بهترم
همينطور که مثلا داشتم از خنده ،ريسه ميرفتم و اشک تو چشمام جمع شده بود،شروع کردم گريه کردن
دستمو رو چشمام فشار ميدادمو بی صدا فقط چشمام پر اشک ميشد.
دستمو برداشتم ،چشمام خيس خييس بود
بهم گفتن:وای چقد خنديدی که اشکت در امد
منم يه نيمچه لبخندی زدمو گفتم آره خيلی وقت بود اينجوری نخنديده بودم.
.
.
.
روحم بی قراره
اکسيژنش کم شده.
تا موعد نا مشخص بايد روزه باشم.
بايد بسازمش
ديشب دلم يه دفعه واسش يه عالمه تنگ شد
ميخواستم برم باهاش حرف بزنم ،ولی الان نميشه.
.
.
.
چقد اين صفحه ی سرخابی رو که مال خود خوودمه رو دوسش دارم
سادگيشو،آهنگشو ،شيش تا قلب کوچيکشو که بعضی وقتا اينقد باشون بازيم ميگيره و موس رو هی ميچرخوندمو ميچرخونم و اين قلبا دنبال هم ميرن و من کييف ميکنم، دوسشون دارم
اينقدر اينجاا آرامش داره که ميدونم ميشه آينه ی حرفای دل من.
عزيز مهربون
برای همه ی خوبيای ساده و بی اندازت ازت ممنونم
ميدونم اين همه دوست داشتن و آرامشی که اينجا دارم بی ربط از وجود مهربونت نيست.
قربونت ميرم
باشه باشه حتماً رسيدم خبرت ميدم
اصلاً نميشنوم
صدا خوب نمياد
داری ميگی رسيدم خبر بدم؟
: بله.
چشم خبر ميدم ولی فکر نکنم اينو گفته باشی
: صدا ی خنده،پس زودی خريداتو انجام بده برو خونه
چشم
قربونت ميرم،خداحافظ عزيزم
:خدا حافظ
هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم که صدای يه آقا امد ،سلام خوبين؟؟
سرمو اوردم بالا،هرچی نگاش کردم،مغزم فرمان آشنايی نميداد
سلام کردم و همينجور فکر ميکردم خدايا اين از کجا نازل شد
بعد ادامه داد،خوبين؟؟خوش ميگذره
مرسی ممنون
آقاهه با نيش تا بنا گوش باز شده: وای چقده خوشحالم که صداتونو شنيدم
دلم تنگ شده بود صدای يکی رو بشنوم که ايرونی حرف بزنه.
چطور مگه ؟
آقاهه :آخه دو ماه امدم اينجا،اينجا چرا اصلاً ايرانی نيس؟
من:چرا هست،اتفاقاً اينجا نزديکه دانشگاه،خيلی دانشجوی ايرونی هست کلی هم دکتر که برای تخصص امدن.
آقاهه: پس چرا من هيچکس رو نديدم؟ وای چقد هوا سرده،خيلی حالم گرفتس،ولی الان که با شما دارم صحبت ميکنم اينقدر حالم خوبه.
من:شما لطف دارين.
آقاهه: من واسه کار امدم اينجا،شماا ميدونين اوضاع بيز نس اينجا چطوره ؟
من:نه متاسفانه،من برای تحصيل اينجام.
آقاهه: آره اصلاً اوضاع خوب نيست،خودتو بکشی صبح تا شب کار کنی آخر ماه ميشه سيصد تومن.
من:بله درسته.
آقاهه:شما تمام وقت دانشگاه هستين.
منم که منظورشو گرفتم گفتم: بله اين چند ترم آخر خيلی درسا سنگينه.
يعنی اصلاً بيرون نمياين؟
نه متاسفانه،اگر وقتی اضافه بياد واسم ترجيح ميدم برم بيمارستان
آقاهه که پکر شده بود،من که دلم ميپوسه اينجاا بدون هموطنام
منم گفتم نه،انشاا.. خيلی زود آشنا ميشين باشون
در ميياد ميگه ،آخه چجوری؟
ميگم همونجور که اتفاقی منو ديدين حتماً به زودی ميبينين ايرونی هارو
ميگه،حالا بين اين هشت مليون شانسم بود که شماا رو ديدم
ديگه ميخواستم شيش لولمو در بيارم،هرچی ميگفتم يه چيزی جواب ميداد
بعد من ساکت شدم ديگه،گفت:ميخواين خريدارو حساب کنم؟
نه خيلی ممنون هنوز بايد بگردم يه سری خريد ديگه هم دارم
دست کرد تو جيبش موبايلشو در اورد گفت ميشه شمارتونو بگين که اگه مشکل داشتم کمکم کنين.
اول امدم يه چی از خودم بگم،بعد بلافاصله گفت،من همين الان ميس ميزارم رو گوشيتون که شمارمو داشته باشين
چيزی که ازش متنفرم اتفاق افتاد.
اصلاً دوست ندارم هر کسی شمارمو داشته باشه
حالا مجبورم برم خطمو عوض کنم.
آقاهه:اسم شماا چيه؟
من:
وااای اسمه خواهرمه،چقده من خوشحالم از آشنايتون،دلم کلی هوای ايران رو کرد
يجوری صحبت ميکرد انگار يه ده ساله از ايران دور بوده....
بعدش هی نگاهش به دستاش بود که بياره جلوو دست بده،منم خيلی محترمانه خودمو کشيدم عقب و خدافظی کردم.
.
.
آخه من نميدونم،وقتی آدما حرف مشترک با هم ندارن،يا يکی تو يه دنياس اون يکی تو يه دنيای ديگه،اين شماره گرفتنشون چيه؟
ديگه واسم درس شد که تو خيابون و مغازه تلفن صحبت نکنم
نميدونم چرا هميشه اينجوره،آدم تو خماری ميمونه با اون که ميخواد حرف بزنه و نميشه بعدش يه سری آدما از يه جاهايی مييان سر راه آدم که...