استاد ميگفت:اگه واسه کسی تشخيص سرطان استخوان بدن،و بيشتر از پنج سال عمر کنه يعنی تشخيص اشتباه بوده،اينقدر يعنی زود از پا در ميياره.
دقيقاً روز قبلش تو کيلينيت،يه دختر بيست و چهار ،پنج،ساله بود که سرطان استخوان داشت،خودش خيلی لاغر بود،ولی وقتی پتو رو از رو پاش کنار زد،پاش به بزرگيه يه بالشت گنده شده بود.
وقت عمل داشت که پاشو از کشاله ی رونش قطع کنن.
بنده خدا ،بعد از تحمل اين همه سختی واسش تشخيص دادن به علت پيشرفته بيماری نهايت 3 سال عمر ميکنه.
همش سه بهارو سه خزان
.
مطمئنم دوست داشت نه زيبايی ميداشت نه جذابيت،فقط سلامت ميبود و گذر هر روز زندگيش اونو به پايان زنديگيه دونستش نزديک نميکرد.
ديدن چهره ی زرد و بی روح مريضا قلبمو درد ميياره،بعد از گذر اين همه سال هنوز هم به ديدنشون عادت نکردم و هنوز هم روزی که مريضای خيلی ناجور داريم من تمام روزم غمگينم و توی سرم پر از چرا ميشه.
چرا زندگی رو سخت بگيرم؟
چرا دلخور باشم از کسی؟
چرا غر بزنم؟
چرا بهانه بگيرم؟
چرا دلتنگی کنم؟
چرا قدر سلامتيمو نميدونم؟
و يه عالمه چرای ديگه
وقتی که
پايان زندگی همين نزديکی هاس.
اين مريض بی نوا هم روزگاری مثل ما بود،هرگز تصور اين بيماری رو نميکرد.
ولی....