تبليغاتX
آسمون آبی
.
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
ديگه چقد دلم واست تنگ شده
اين روزا ا عتراف ميکنم حسابی دلم هواتو کرده در حد غير قابل تصور و تحمل.

مثل اينکه دلتنگيه آخر سالم شده دلتنگی واسه خودت
اين روزا جای حضورت خاليه مهربون،با اينکه ميدونی و ميدونم هميشه دلم باهاته.
با اينکه بعد از ذکرام اسمتو مييارم،گهگداری سرکی ميکشم به خاطراتمون،ولی بازم يه احساس سنگينی تو سرمه که به زور داره گلمو فشار ميده که اشکام نريزه.
با تمام اين فاصله ها،با تمام اين بی خبری ها،با تمام اين دل تنگيها خداروشکر ميکنم بابته بودنت

عزيز مهربونم دلت پر از آرامش و شادی باشه

نوشته شده در ساعت 1:7 توسط آسمان
.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
حس شنيدن يه صدای دلنشين رو دارم که  گوشمو نوازش کنه
حس گرفتن دستای پر از حرارت
حس لم دادن پهلوی يه وجود عطر آگين
حس گريه واسه دلتنگيام
حس خنده واسه قشنگی اين روزا
حس حرف زدن،حرف زدن،حرف زدن
که به هيچ کدوم نميتونم برسم.

.

.
از مقايسه ی روزا و ماه هاو  سال ها بيزارم
اون روزی که گذشت،اون ماهی که گذشت اون سالی که گذشت..همشون تمام شدن
برای امروزم زندگی ميکنم
خدای مهربونم امروز هايم را گرم و روشن بخواه برايم
بهار که بياد دوس دارم بيشتر از هميشه به يادت باشم و احساست کنم
منو در پناه خودت نگه دار مهربون خدای من

نوشته شده در ساعت 21:19 توسط آسمان
.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
چرا اينقد هولم واسه حرف زدن؟
خيلی دوس دارم بنويسم،ولی اصلاً فرصتش نيس.....


امشب سی سالگرد ازدواج عشقای من بودش.
مرسی برای اين همه گذشت مهربون ها

نوشته شده در ساعت 0:59 توسط آسمان
.
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
دووووست دارم ،دووووست دارم
دووووست دارم ،دووووست دارم
قد تمام آدما
قد تمام عاشقا


دل بردی و پنهون شدی
از من چرا ای بی وفا، از من چرا ای بی وفا


  گوش دادن اين آهنگ،اول صبح،که هنوز چشمات خواب آلوده و توی سرت هيچه هيچه هيچ چيزی نيست و اين آهنگ ذره ذره به خوردش ميره  هوشيارت ميکنه،وقتی خودتو تو آينيه نگاه ميکنی ميبينی لبخندی که همه بهت ميگن خيلی به چهرت ميياد رو لباته و چشماتم حتی دارن لبخند ميزنن و   آروم زير لب داری ميخونی اين آهنگ.
بعد از اينکه نزديکه ده بار اين آهنگ رو هی پلی ميکنی تا بالاخره آماده شی از خونه بزنی بيرون،پر از احساس خوبی
اين حس خوب  تنها احساس حضور يه دوست فوق العادس

نوشته شده در ساعت 2:2 توسط آسمان
.
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
نميدونم چی ميخوام!
نبودنش خيلی واسم بهتره،ولی چرا وقتی داره ميره بغض ميکنمو  ازش ميخوام  اين کارو نکنه

چرا يا بايد عاشق بود يا دشمن
چرا بين اين  دوتا جای ديگه ايی وجود نداره؟؟

نوشته شده در ساعت 17:24 توسط آسمان
.
شنبه هجدهم اسفند 1386
آخرين ماه سال هم از نيمه گذشت و اين گذشتن منو وادار کرد تا قبل از پايان سال نگاهی گذرا بهش کنم و ثبت کنم نقطه های روشنی رو که برام اتفاق افتاد
توی اين سال تونستم تمام بخش هارو بخوبی پشت سر بزارم و نزديک بشم به قدم های آخر رسيدن به فارغ التحصيلی
چون بيشتر زندگيم دور محور درس و تحصيل ميچرخه اين يکی از بهترين اتفاقاتی بود که گذشت.
آشنا شدن با غريب آشنا،که از هر آشنايی برای من آشناتره .
حتی خودم نميتونم نهايت اين همه بی شيله پيله بودن و صداقت رو درک کنم.
تا به امروز اين آشنايی يکی از خواستنی ترين ديدار ها بوده واسم.
ديدار پر خاطره ولی کوتاه مدت من با مامان و بابا بعد از چند سال جزء خاطرات خوشمزه بود.
خاطرات تلخ هم  همه فراموش شدن.
نوشته شده در ساعت 3:4 توسط آسمان
.
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
صدای خنده هاش اذيتت ميکنه؟
چرا؟
چون خودت مدت هاس اينجور از ته دل نخنديدی؟
چون کسی رو نداری که باهات حرف بزنه و بگين و بخندين؟
يادته از همون کوچيکی که اصلاً بدونی کسی داشتن و نداشتن چيه،هيچوقت اهل خنده نبودی.
پس بهانه نگير....
نوشته شده در ساعت 3:42 توسط آسمان
.
جمعه دهم اسفند 1386

امشب بی اجازه،دلم بی نهايت واست تنگ شد :(
خوبه خوب باش مهربون

نوشته شده در ساعت 2:32 توسط آسمان
.
دوشنبه ششم اسفند 1386
مدتهاس که حوصله ی بحث کردن ندارم
چه سود يکی بگی دوتا بشنوی،دوتا بگی چهارتا بشنوی
احساس ميکنم اگه حرف نزنم حدا قل کمتر اعصابم خورد ميشه
چرا وقتی نظر بعضی ها اصلاً توی زندگيم مهم نيست بايد باهاشون بحث کنم
هرچی گفتن ميشنوم و  نشنيده ميگيرم.
اين روزها حسابی سرم با موبايل و برنامه هاش گرمه،چيزی که هميشه دنبالش بود،و تنها يه نفر ميدونه من چه ذوقی دارم اين روزا.
مرسی همون يه نفر دوست داشنتی
نوشته شده در ساعت 23:1 توسط آسمان
.
یکشنبه پنجم اسفند 1386
استاد ميگفت:اگه واسه کسی تشخيص سرطان استخوان بدن،و بيشتر از پنج سال عمر کنه يعنی تشخيص اشتباه بوده،اينقدر يعنی زود از پا در ميياره.
دقيقاً روز قبلش تو کيلينيت،يه دختر بيست و چهار ،پنج،ساله بود که سرطان استخوان داشت،خودش خيلی لاغر بود،ولی وقتی پتو رو از رو پاش کنار زد،پاش به بزرگيه يه بالشت گنده  شده بود.
وقت عمل داشت که پاشو از کشاله ی رونش قطع  کنن.
بنده خدا ،بعد از تحمل اين همه سختی واسش تشخيص دادن به علت پيشرفته بيماری نهايت 3 سال عمر ميکنه.
همش سه بهارو سه خزان
.
مطمئنم دوست داشت نه زيبايی ميداشت نه جذابيت،فقط سلامت ميبود و گذر هر روز زندگيش اونو به پايان زنديگيه دونستش نزديک نميکرد.
ديدن چهره ی زرد و بی روح مريضا قلبمو درد ميياره،بعد از گذر اين همه سال هنوز هم به ديدنشون عادت نکردم و هنوز هم روزی که مريضای خيلی ناجور داريم من تمام روزم غمگينم و توی سرم پر از چرا ميشه.
چرا زندگی رو سخت بگيرم؟
چرا دلخور باشم از کسی؟
چرا غر بزنم؟
چرا بهانه بگيرم؟
چرا دلتنگی کنم؟
چرا قدر سلامتيمو نميدونم؟
و يه عالمه چرای ديگه
وقتی که
پايان زندگی همين نزديکی هاس.

اين مريض بی نوا هم روزگاری مثل ما بود،هرگز تصور اين بيماری رو نميکرد.
ولی....

نوشته شده در ساعت 0:22 توسط آسمان |
.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
بعد از يه مدت خيلی خيلی طولانی،امروز تصميم گرفتم کمی از خودم نرمش نشون  بدم که جواب محبت هايی رو که الان ميکنه با بی ادبی داده نشه.
توی اس ام اسی که نوشتم سعی کردم يکم لحنم مهربون باشه،و دوستانه
اس ام اس رو که فرستادم جوابی نگرفتم
گوشی رو برداشتم زنگ بزنم،اولين بوق رو  زد و صدای ظريف و قشنگی با يه ناز خاصی گفت:بله بفرمايد
منم که اصلاً انتظار نداشتم،زود قطع کردم

چند دقيقه بعد واسم اس ام اس امد و سلام احوال پرسی
من فقط نوشتم:مهمون داری؟مگه ............009891 شمارت نيست؟
--:نه مهمون ندارم،تا زنگ زدی امدم گوشی رو بردارم ميس کال شد.
من:صدای قشنگی داره مهمونتون،
--:واقعاً؟ميخواستی ازش asl بپرسی.
من:شما که بدونی کافيه،لازم نبود من بپرسم.
--:چقده با اخم جواب ميدی؟
من ديگه جواب ندادم
تا چند ساعت بعد دوباره اس ام اس زد و گفت:فکر نميکردم يه خط رو خط شدن اينقد اخلاقتو عوض کنه.
نميدونم چرا مطمئنم که خط رو خط نشده بود،چون اگه خبر نداشت که کسی ديگه غير اون جواب داده وقتی بهش ميگفتم مهمون دارين يا اينکه اين شماره درسته؟،ميگفت مگه چيزی شده،يعنی اصلاً نپرسيد که چی شده که اين سؤال رو ميپرسی.
خودشم گفت که وقتی زنگ زدی تا امدم بر دارم ميس شد،يعنی پس خط رو خط نشده بود
و بدونه هيچ حرف و حديثی بگه فکر نميکردم يه خط رو خط شدن اينقده اخلاقتو عوض کنه.
مطمئناً چيزی بوده
البته اصلاً اصلاً ناراحت نيستم حتی اگر کسی اونجا بوده باشه
اگه اون الان به اين نتيجه رسيده که نباز داره با کسی باشه که بهش نزديکه،از نظر مکانی،من  حدود سه سال پيش واسه خاطر همين موضوع باهاش کات کردم.
فقط نميدونم با اين شرايط پس اين همه اصرار برای شروع دوباره چيه؟
من خودم اين حق رو بهش دادم که از زندگيش لذت ببره و لحظه هاشو به انتظار نگذرونه.
با اينکه اون فکر کرد من ناراحت شدم ،ولی اصلاً اينجور نبود
بر عکس خوشحال هم شدم.
شايد يکی ديگه از دليلايی که باعث شد ناراحت نشم،اين بود که شروع به توجيه کردن کارش نکرد،يجوری که هم من ميدونم هم اون ميدونه که چه اتفاقی افتاده
از اينکه احساساتم کشته شدن پشيمون نيستم،الان  تحمل خيلی چيزارو ميتونم داشته باشم.
فقط کاشکی دليل اون همه اصرار رو ميدونستم...............

نوشته شده در ساعت 1:3 توسط آسمان |