تبليغاتX
آسمون آبی
.
جمعه سی ام فروردین 1387
امشب که با هم صحبت کرديم من خودم  پر بودم از احساس خواستن و حرف زدن
تا آخرش که گفتيمو  گفتيمو گفتيم من رها شدم از سنگينيه حرفای دلم
 انگار وقتی ميگفتی  من سبک تر ميشدم
اينقدر که اين مدت منتظر اين لحظه بودم که از دل بگيمو از دل بشنويم.
توی  حرفام فقط جای گفتن صد هزار دفعه دلم واست تنگ شده بود خالی بود
شايدم بيشتر از اين ،شايد قد دونه دونه ی نفس هام
فقط نميخواستم اين فرصتی که دارم باهات درباره ی فکرايی که اين مدت کلی بهم ريخته بودت با حرف دلتنگيم منحرف بشه.
بهم گفتی شايد جات تو قلبم عوض شه،عوض نشد چون بالاترين نقطه هستی و هرگز بالاتری نخواهد داشت،فقط جای بيشتری رو گرفتی،اينجوری جات عوض شد.
قول دادم همونجور که گفتی فکر کنم
فقط اينو ميدونم بايد به اين مطمئن شد که يه رابطه حقيقيه يا فقط يه عادته
بدونيم حرفايی که زده ميشه از روی عادته يا از دله
مطمئناً حرفايی که از دل ميياد به دل ميشينه.
دوس دارم مصمم باشی،دوس دارم  ايمان داشته باشی به خودت
دوس دارم بهترين تصميم رو برای زمان حال بگيری و انجام بدی و از هيچ چيزيی به دلت ترس راه ندی
بعد و آينده همينه امروزه
ما با هم گفتيم ،فکر کرديم،از زاويه های مختلف ديديم(که هنوزم بايد ديده بشه) به بهترين نتيجه رسيديم که برای امروز اونچه که درسته انجام بديم.
دوس دارم فراموش نکنی اين موضوع رو،که اگر فراموش کردی بازم قلب مهربونت از غم پر ميشه.
بدون رفع نياز محتاج هيچوقت خطا نخواهد بود،به هر طريقی.
امشب قبل اينکه چشمامو هم بزارم،برای دعا ی شبم،از خدای مهربون ميخوام هرچی زودتر آرامش به قلب منو،منه دور از منو يار منه دور از من بده.
ميدووونم خيلی زود  ميشنوم که در آرامشين
چون دارم ميبينم ،تصور ميکنم و حقيقت ميشن اين نقشها.
شب عزيز و به ياد موندنی بود
نوشته شده در ساعت 5:26 توسط آسمان
.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
دوست داشتم تمام عصر رو ميخوابيدم  و شب بد خواب ميشدم و از سياهو شب ميترسيدم ولی اينجور نميشد
:((
نوشته شده در ساعت 23:19 توسط آسمان
.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
ببين با اين دلم چه کار کردی که صدای بارون که اين همه دلنشينه ديشب منو عصبی ميکرد و آزارم ميداد.
بجای اينکه از اين زيبايی و طراوت و تازگی لذت ببرم،گوشمو گرفته بودم که هيچ صدايی نشنوم.
بخدا من با کسی دشمنی ندارم.........
نوشته شده در ساعت 2:22 توسط آسمان
.
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
امروز خوبم
بعد از مدتی که اصلاً دوست نداشتم حتی خودمو توی آينه ببينم الان جراتشو پيدا کردم.
بعد از مدت ها وقت شد که اين موهای بی زبون رو پروتينه کنم و کمی بهشون برسم
انگار همين تازگی ها بودش که آرايشگر تمام بلندی موهامو با يه حرکت باز و بسته کردن قيچی کوتاه کرد و من تا امروز متوجه نشده بودم که نه تنها اون بلندی که آرايشگر کوتاهش کرد بلکه بلندتر از اون شده موهام.
هميشه لذت ميبرم از آرايش کردن و بوی عطر و لوشن های مختلف.
.
.
.
امروز واسه اولين بار توی دوران دانشگاهم از شب قبل و از پيش تعيين شده بدونه هيچ دليل و کاری تصميم گرفتم فردا کلاس نرم.
نوشته شده در ساعت 21:55 توسط آسمان
.
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
نگاه  ميکنم به گلدون گلی که همين تازگی ها خريدمش
ميبينم يه عالمه شاخ و برگاش رشد کرده،يه عالمه روی ساقش جايی جوونه س
چقد قند تو دلم آب ميشه وقتی برگه جديدش  جوونه ميزنه
وقتی سبز و شاداب
سعی ميکنم بيشتر بهش برسم،دوس دارم تند تند ببينم که برگ جديد ميياد رو ساقش.
امروز که داشتم ميديديم چقد اين گل قد کشيده ،متوجه گذر زمان شدم،فکر کردم که اين ذوق واسه روييدن برگای جديد يعنی ذوق واسه نزديک شدن به پايان.
من هروز توی لحظه هام با شوق و ذوق منتظر ديدين خيلی چيزام،مثل همين برگای سبز و کوچک تازه روييده،مثل  پايان درسمو فارق التحصيليم،مثل تصور کار کردنم،مثل مستقل شدنم و و و
همرو با شور و شوق ميخوام که برسم  بهشون،قافل از اينکه با همين شورو شوق  هم به پايانم نزديک  ميشم.
نوشته شده در ساعت 2:16 توسط آسمان
.
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

حالا تنها تر از هميشه بيشتر وجودتو احساس ميکنم
ای کاش زودتر از اين ها خودمو دور ميکردم از همهکس و همه چيز
زمان خيلی کمه برای با تو بودن
ميبينم چه زود برای خيلی ها همه چيز دير ميشه
ميبينم که گاهی وقتا فرصت ها به اندازه ی يه چشم به هم زدن ميشن
و ميدونم منم شايد مثل خيلی ها سرنوشتم پايانی زود داشته باشه
الان اگر تمام لحظه هارو با وجودت سپری کنم هنوز احساس ميکنم وقت کمه برای با تو بودن
نوشته شده در ساعت 21:21 توسط آسمان
.
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

ای کاش ارتباط ما قد تصوّری بود که ديگران داشتن.
اون موقع حداقل دلم اينقدر نمی سوخت.
نوشته شده در ساعت 1:5 توسط آسمان
.
جمعه شانزدهم فروردین 1387
چند وقت قبل که با مهربونم حرف ميزدم بهم ميگفت  خيلی شبيهه بابا هستم،ميگفتش واسه همينکه اينقدر دوسش داری اينقدر هم بهش شباهت داری.
سه روز  ميشه که دندونم درد ميکنه،با بابا حرف ميزنم ميگه دندون درد داره.
ياد حرف مهربون  مييوفتم،حتی يجور حسامونم مثل همه.
جالب بود واسم.
نوشته شده در ساعت 19:12 توسط آسمان
.
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
 

داشتم فکر ميکردم اگه خدا واسه کسی يار نميده يعنی خودش ميخواد يارش باشه.
شايد چون ميدونه آدما صبرشون  و توانايشون خيلی کمه واسه اينکه سنگ صبور بنده اش باشن،خودش با آغوش هميشه باز و پر از محبتش  آروم ميکنه بنده اشو.
فکر کنم اين بهترين بهانه و قشنگترين بهانه واسه تنها بودن باشه.
خدايا بهم آرامش بده.

نوشته شده در ساعت 21:36 توسط آسمان
.
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

دلم بحال تنهايی خودم ميسوزه
از بس  مرهم دلت شدم ديگه بريدم
ديگه توانشو ندارم که با آرامش دلداريت بدم يا اگه توجه به روزگارم نکردی چشمامو ببندمو ازت بگذرم.
منم دلم ميخواد وقتی خسته ام باهام اينقدر بحث نکنی.
دلم ميخواد درک کنی شرايطمو.
دلم ميخواد بفهمی که اين روز ها چه فشاری توی مغزمه.
دلم ميخواد بدونيی آرامش ميخوام.
دلم ميخواد تو اين روز های يکنواخت و بی شورم حداقل چيزی باعث نشه که عصبی بشم.
دلم ميخواد شبا که چشمامو ميبندم بی اختيار گريه نکنم،گريه ايی که حتی وقتی به دليلش فکر ميکنم نميتونم پيداش کنم.
دلم فقط خدا رو ميخواد،که نازمو بی هيچ قيميتی خريداره،بهم محبت ميکنه ولی عوضش هيچی ازم نميخواد جز اينکه شکر گزارش باشم.که هستم.
دلم همين تنهاييمو فقط با وجود خدا ميخواد.
خسته ام،حتی واسه گفتن يه سلام پر انرژی هم انرژی ندارم.
فکر کردی چرا از همه دور شدم؟چون واسه روزمره ی خودمم انرژی  ندارم.
پس توروخدا انقدر فکر منو مغشوش نکن.
بزار اين تنهايم سخت تر از اين نشه
نوشته شده در ساعت 19:25 توسط آسمان
.
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
هوای بهار رو دوس دارم
فصل منه
وقتی روشنايی بيشتره و دير شب ميشه ،آرامش بيشتری دارم
احساس ميکنم انرژيم بيشتره
اگه هوا هم يه کمی از اين سرماش بره و وقتی ميرم بيرون گرما رو احساس کنم چقده حالم بهتر ميشه.
خدايا شکرت برای اين همه احساس خوب.
نوشته شده در ساعت 18:52 توسط آسمان
.
سه شنبه ششم فروردین 1387

فردا اولين هفته ی سال جديد تمام ميشه و کم کم همه چيز روال عاديشو پيش ميگيره
هرچند که واسه من اصلاً خبری از عيد نبود و حتی با مامان بابا هم نتونستم حرف بزنم.
بازم تنها وجود رفيق ماهم بود که شب سال نو،يه خاطره ی دوست داشتنی تو ذهنم حک کرد.
تنها کسی که امسال منو همراهی کرد.
مرسی عزيزم.
.
.
.
 به خاله ميگم: ميگن هر سالی که ماله متولد اون سال باشه،واسه اون شخص سال خوبيه.منظورم امسال بود که سال موش و سال تولد من.
خاله هم در جوابم ميگه:اصلاً به اين حرفا گوش نکن،سال ميمون واسه من گندترين سال بود!
منم گفتم ،مرسی خاله جونم.
.
.
.
ديروز بعد از سال ها ،رنگين کمون ديدم.چقد با عظمت و قشنگ بود،ازش عکس و فيلم هم گرفتم و اصلاً به زيبايی اون چيزی که ميديدم نبود.
احساس خيلی خوبی داشتم ديروز.
.
.
.
درمان پوستمو شروع کردم،دوس دارم نتيجه ی خوبی داشته باشه.
نوشته شده در ساعت 21:55 توسط آسمان